اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

189

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

مىدانستم [ كه پسر عموهاى من ] و همه پسران پدرم براى اين امر از تو شايسته ترند ، ليكن شما گروه قريش بر ما فزونى و برترى جستيد و سلطنت ما را از ما ربوده به خود اختصاص داديد ، و دست ما را از حق ما كوتاه كرديد ، هلاك بر كسى كه در ستمكردن بر ما قدم پيش نهاد و نابخردان را عليه ما برانگيخت و كار را بدون ما بدست گرفت ، پس هلاك باد اينان را چنان كه ثمود و قوم لوط و اصحاب مدين و تكذيب كنندگان پيمبران هلاك شدند [ 1 ] . هان ، عجبتر از همه عجبها ، و تا زنده باشى روزگار تو را بشگفت آورد ، آن است كه دختران عبد المطلب و پسران صغيرى از نسل او را چون اسيران جلب شده نزد خود به شام بردى تا بمردم نشان دهى كه ما را مغلوب ساخته و بر ما فرمانروا گشته اى ، بجانم سوگند كه اگر هم در صبح و شام از زخم دست من آسوده بوده اى ، اما اميدوارم كه زخمزبانم و شكستن و بستنم بر تو گران آيد ، اين شادمانى تو را نپايد [ 2 ] و پس از آنكه عترت پيامبر خدا را كشتى ، خدايت جز اندكى مهلت ندهد تا تو را دردناك بگيرد و نكوهيده و گنهكار از دنيا بيرون برد ، پس اى بىپدر زندگى كن ، به خدا سوگند آنچه كرده اى تو را نزد خدا هلاك ساخت و سلام بر كسى كه فرمان خدا را ببرد » . يزيد عثمان بن محمد بن ابى سفيان را والى مدينه كرد ، پس ابن مينا عامل خالصجات معاويه نزد وى آمد و به او خبر داد كه مىخواسته آنچه همه ساله گندم و خرما از آن خالصجات حمل مىكرده ، حمل نمايد ليكن مردم او را جلوگيرى كرده‌اند ، عثمان پى جماعتى از آنان فرستاد و سخنى درشت بايشان گفت ، پس بر او و همراهانى كه از بنى اميه در مدينه داشت ، تاختند و آنان را از مدينه بيرون رانده و از پشت سر سنگبارانشان كردند و چون خبر به يزيد بن معاويه رسيد مسلم ابن عقبه را از فلسطين نزد خود فراخواند و او بيمار بود ، پس او را به منزل خويش

--> [ 1 ] اشاره به آيه هاى 44 ، 60 ، 68 ، 95 س 11 ، و 41 ، 44 س 23 . [ 2 ] ل ، فلا يستغر - بك الجدل . ن ، فلا يستغر بك الجذل . ب ، فلا يستقر بك الجدل .